یک حقیقت زیبا
از کتاب شازده کوچولو
از کتاب شازده کوچولو
به نام خدا
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و
آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه
رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند:
"باید
ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر
صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت:
خیلی
متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی
شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز
صبح
برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت :
اما من که می دانم او چه کسی است...!
مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.
اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.
هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی داني.
یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.
هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.
از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.
در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.
وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: "برای چه می خواهید بدانید؟"
هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.
هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.
وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.
هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.
راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.
هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.
شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.
سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "
هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.
چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.
وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.
هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.
وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.
در حمام آواز بخوان.
در روز تولدت درختی بکار.
طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.
بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.
فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.
ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.
هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.
شیر کم چرب بنوش.
هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.
فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.
از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.
فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند.
اگر مثلا قرار بود آینده کشورتان را به یکی از افراد زیر واگذار میکردید کدام یک انتخاب شما میشد؟
مردی سیگاری که هر روز بلا استثنا باید یک بطری ویسکی بخورد . به شدت در تصمیم گیری دچار خشم میشود تاحدود زیادی نسبت به انسانیت و مسائل مربوط به ان بی تفاوت است و به نوعی منکر وجود خدا.
مردی سیگاری و عاشق مشروب که همیشه علاوه بر یک همسر رسمی حد اقل دو معشوقه در یک زمان جزو علایق او به حساب میایند و کلا به هیچ چیز و هیچ دینی هیچ واکنشی نشان نمیدهد و قدرت تنها چیزیست که به ان اعتقاد دارد .
نه اهل سیگار نه مشروب. نه اهل زن ونه هوس بازی . به شدت وطن پرست وعاشق نژاد خود.کمک به سالخوردگان برایش نوعی عادت است گرایش عجیبی به مذهب دارد .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اولی رزولت
دومی چرچیل
سومی هیتلر
نتیجه: به سادگی درباره ی مسائل پیش داوری نکنید .سفیدی همیشه مظهر پاکی و بی گناهی نیست .
چقدر سر کلاس انشاءتو مدرسه به ابروهای پاچه بزی معلم بد بختمون میخندیدیم که اخه این چرتو پرتا چیه که به زور بهمون میگن دربارش بنویسین!!! میشستیم ته کلاس لواشک میخوردیم حال دنیا رو میکردیم حالا الان چوب خدا همچین خورده تو کمرمون که پشتکی رکوع میریم !
گلاب به روتون منو یه نفری کاردانی به کارشناسی مترجمی زبان قبول شدیم حالا اینا هیچ... من قزوین اون یه نفررشت حالا اینا هیچ...شرکت نباید بدونه ما دانشجوییم حالا اینا هیچ... 14 واحد پیش نیاز باید بگذرونیم که میشه کم کم 4 روز تو هفته کلاس حالا اینا هیچ... برنامه های پرواز شرکت ما یه روز در میونه تازه اون روزایی که پرواز نداری standby تشریف داریم حالا اینا هیچ... برنامه ریزی کرده بودیم ترم اول مرخصی بگیریم بعدش انتقالی حالا اینا هیچ ... فهمیدیم نمیشه اینم هیچ...
از اون طرف بعد از هزار سال داره اوضاع این شرکت عزیز رو به راه میشه و ایرباسهاش میان که این یعنی هر روز پرواز و این یعنی پول بیشتر و اینم یعنی در زمینه حالو حول به خود کفایی رسیدن حالا اینا همه یهو هیچ ...
ما دوتا از 7 صبح تا 1 ظهر حضوری از 3 بعد از ظهر تا 12 نصفه شب با تلفن و اس ام اس (1تا 3 میریم واسه ناهارو نمازپیدا کردن مرد رویاها)اینارو ازخودمون میپرسیم :
اگه علم و انتخاب کردیم بعدش کار پیدا نشد چی؟
اگه کار و انتخاب کردیم وقت درس و مشق نداشتیم چی؟
اگه پس فردا تو فرم مدرسه بچم میزان تحصیلات مادرو خواستن بچه بنویسه فوق دیپلم بعد احساس کنه مامانش بی سواده چی؟
اگه لیسانس بگیرمو کار پیدا نکنم همون بچه نمیگه مامان میمردی میرفتی سر کار که من رفاه بیشتری پیدا میکردم چی؟
برای هر کدوم از این انتخابها به میزان مساوی دلیل برای رد یا قبولش دارم !احتمالا اخرش به شیر یا خط ختم میشه...